تبليغاتX
شب مهتابی
تقدیم به وجودی که احساس قلبش منم..........
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 15:37  توسط سجادخشوعی پاریزی | 

راز حلقه...!؟

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي است

مرد حيران شد و گفت

حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

همه گفتند : مبارك باشد

دخترك گفت : دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

به هدر رفته هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي اين حلقه كه در چهره او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 14:58  توسط سجادخشوعی پاریزی | 

رفت...

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند  که من بی او هیچم نیمه شب

ها برایش دعا کردم  آه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد

اجابت قرار ندادو او را برد و آن زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم  و های های گریستم و او

رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت او ندارم ونخواهم داشت و امروز من او

را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گرچه برایم

همیشه ماندگار است....    

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 14:57  توسط سجادخشوعی پاریزی | 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 12:50  توسط سجادخشوعی پاریزی | 
xlz2mdzw8dgia9e80j9u.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 14:47  توسط سجادخشوعی پاریزی | 

تو دیگه دوسم نداری خستگی بهونته                                             

                        طفلکی دلم که هر چی می رونیش دیوونته 

یادته نوشته بودم تو تموم نامه هام  

                       خوش به حاله بند اون کیفی که روی شونته

حالا من دارم میرم با غصه هام یه جای دور

                        اما یادگاریام همیشه توی خونته                                

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:14  توسط سجادخشوعی پاریزی | 
ای خدای بزرگ ! تو چه باشی و چه نباشی من اکنون سخت به تو نیازمندم . تنها به این نیازمندم که تو باشی

Oh , almightly God ! Whether you are or not , I'm needy of you indeed . I'm just needy for your being

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 13:56  توسط سجادخشوعی پاریزی | 

دست نوشته هاي من

بهاي عشق چه چيزيه به جز عشق؟؟؟؟

اي كاش مي شد, مثه يه برگ تو ﭘاييزه زندگي  رها بشيم و خود مونو  به دستاي باد

 ﺑﺴﭘﺮيم ...

 اي كاش مي شد, كه تو ي اين دنياي تاريك و بي كرون با همه ي وجود, خوشبختي

 رو حس كنيم ...

اي كاش مي شد كه ,با داستان غم انگيز زند گي بتونيم  تا ابد دوست باشيموحتي 

 اگر چه واقعا تلخه,اما بازم سعي كنيم اونوشيرينش كنيم.

 كاش بتونيم واسه ي هميشه دستامونو تو دسته هم بزاريم و هيچ وقت رهاشون

 نكنيم...

اي كاش مي شد توي تك تكه اين ثانيه ها كه خاطراته با تو بودن هيچ گاه منو رهام 

 نمي كنه , واسه قفل ﻠﺤﻇﻪ ها يه كليد هميشگي ﭘيدا كنيمو ازش عبور كنيم و برايه

 يه ﻠﺤﻇﻪ هر چند كه كوتاهم باشه ولي يه باره ديگه توي اين دنياي زيبا و باور

 نكرد نيى كه با هم ساختيمش  غرق بشيم و ﭘستيوبلندي هاي  زندگي رو فراموش

 كنيم و  با هم بودن رو فقط براي آخرين بار و براي  اثبا ته عشقه بچگانمون تجربه

 كنيم ...

ناب ترين ﻠﺤﻇﻪ ي من كه بسي خوشايند تر از ﭘرواز است , روياي ﭘرواز با

 توست....

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 23:21  توسط سجادخشوعی پاریزی | 

 

 

اگر مي بيني که زنده ام ، نفس مي کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

 اگر مي بيني شادم ، خندانم ، با وجود اينکه اينهمه غصه در دل دارد ،

 تنها به اميد بودن تو است.... اگر مي بيني آرامم ، بي تابم ، سر به زير ،

 ساکت و گوشه گير ، فقط به خاطر عشقي است که از سوي تو در دلم نشسته است....

 اگر ديدي گريانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پريشانم ، بدان که بدجور دلم هواي تو را کرده

است و دلم ديگر طاقت دوري تو را ندارد .اگر ديدي نيستم

، نه صدايي و نه خبري از من نيست بدان که از عشق تو مردم

 

زندگی

دیگه حتی گریه هم آرومم نمیکنه

اما این تنها کاریه که انجام می دم......

تو همه ی لحظه های تنهاییم

فقط همین اشکا رو دارم

چی بگم؟

از هیچ کس شکایت نمی کنم....

 نه تو....نه خودم....نه خدا.......

اما........

نمیتونم تحمل کنم

.....چی کار کنم؟

 دیگه به هیچی هیچ امیدی ندارم.......

از این دم وبازدم همیشگی هم دیگه خسته شدم.........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 22:25  توسط سجادخشوعی پاریزی | 

چه سخت عاشق شدم

دیگه دیره ولی باید از این بیراه بر گردم
چه سخت عاشق شدم اماچه اسون باورت کردم
منی که از چشمای تو یک روز دنیا را می دیدم
چرا باید از این واون حقیقت و می فهمیدم
داره دق می کنه دلم تو سینه نمی خواد
دیگه روبروت بازم بشینه تو از اخر قصه چی می دونی
گرفته جای عشق تو رو کینه
نه می خوام نه میتونم با تو باشم نه می خوام تو دنیای تو جا شم
من لعنتی از همه دنیا بریدم نه می خوام به تو مبتلا شم
نپرس از چی پریشونم نپرس از چی دلم سرده
من هر لحظه برات می مردم همین حالم و بد کرده
دیگه تو باور حرف هات پر از تردید و وسواسم
اگه می گم نمی خوامت خشکیده احساسم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 14:46  توسط سجادخشوعی پاریزی |